از شمارۀ

یاد آنچه از یاد برده‌ایم

نیست‌نگاریiconنیست‌نگاریicon

از وهمِ آغوش تا واقعیتِ زخم

نویسنده: درسا موسوی‌زاده

زمان مطالعه:5 دقیقه

از وهمِ آغوش تا واقعیتِ زخم

از وهمِ آغوش تا واقعیتِ زخم

روی تخت بیمارستان روانی دراز کشیده‌ام. دوباره صفحات زندگی‌ام را مرور می‌کنم تا بلکه ریشه‌ی این بلاها را بیابم. خط به خط را می‌خوانم تا بفهمم چرا بارِ درد بر گلویم نشسته است. روی تخت دراز کشیده‌ام و ناگهان روان‌پزشکی وارد اتاق می‌شود. چهره‌اش شبیه به اوست؛ آن‌قدر شبیه که گویا خود را در آیینه تماشا می‌کنم. از سر خستگی حتی نمی‌خواهم بدانم این شباهت تصادفی است یا خیر، اما او می‌گوید یاد دخترش افتاده است؛ دختری که چشمانش سال‌ها به یادش طوفان بوده و سال‌ها در انتظار دیدارش است. از شدت استیصال امیدوار می‌شود که شاید من دخترش باشم. پرونده‌ام را می‌خواند و جای خالی پدرم، امیدوارترش می‌کند. می‌گردد و می‌فهمد که من همان دختری هستم که روزی گم شدم؛ همانی که دنیا از سر حسد او را ربود. به من می‌گوید و من حتی نمی‌خواهم باشد. بودنش وقتی تمام هستی‌ام نابود شده، به دردم نمی‌خورد. زخم‌هایم را می‌بیند و سعی می‌کند مرهم باشد. زمین و آسمان را به هم می‌دوزد تا ببخشمش؛ ببخشمش و بگذارم سال‌های نبودنش را جبران کند و در دفتر زندگی‌ام فصل جدیدی را آغاز کند. از خودم می‌رانمش و او آن‌قدر کنارم می‌ماند تا به بودنش عادت کنم؛ تا بودنش را نفس بکشم.

ناگهان به خودم می‌آیم و به تست‌های کنکور خیره می‌شوم. باز در همان رویاهای بی‌سروته غرق شدم؛ همان رویاهایی که نوید آمدن پدرم را می‌داد. وهمی که آرزو می‌کردم جامه‌ی واقعیت به تن کند. کلاس دوازدهم تنها سالی بود که من در رویاهایم با او دیدار کردم؛ با پدری که حسرت نبودش نیشی در استخوانم بود. رویای دیدارش را داشتم چون گمان می‌کردم او تکیه‌گاه زخم‌هایم است؛ کسی که باری را که دنیا بر روی دوشم انداخته، بر دوش خودش می‌اندازد. در رویای دیدنش فرو رفتم تا بلکه واقعیت زندگی، کمتر مرا به جنون بکشاند.

هنوز هم نمی‌دانم که آن رویاها چه زمانی از ذهنم رخت بستند. چه زمانی مرا ترک کردند؛ منی که در حسرت خاطرات نداشته‌ی پدرم، شروع به ساختن آن خاطرات کردم. اما می‌دانم که سال دوم دانشگاه، بت دروغینی که در ذهنم ساخته بودم فرو ریخت. من کافر خدای خودساخته‌ی خودم شده بودم، زمانی که حقیقت را از زبان مادرم شنیدم و فهمیدم چرا نیست. چرایی‌ای که تمام این سال‌ها جوابی برایش نداشتم، به شکل آتشی درآمد که تمام زندگی‌ام را در بر گرفت. سخت است که تصور و خیال‌تان نیز در هم شکسته شود. سخت است مفهومی که برای شما واقعیت ندارد، منزجرکننده شود. سخت است گذشتن از مفهومی که دردهایش را به یادگار گذاشته است، با اینکه حتی یک بار هم حضور نداشته.

حال آن تنفری که از کودکی همنشین زندگی‌ام بود، برگشته بود؛ تنفری که اسباب‌بازیِ کودکی‌ام بود تا نبودنش را فراموش کنم. تنفری که در خونابه‌های حسرت رشد کرده بود، قد کشیده بود و بزرگ شده بود. حال دیگر تنفر سلاح من در جنگ خیالی‌ام نبود؛ سلاحی نبود که فراموش کنم می‌خواهمش. تنفر حکمِ منطق بود. پس از آن ظهری که دلیل تمام این دردها را فهمیدم، بارها در ذهنم دادگاه برگزار می‌کردم؛ دادگاهی که او را برای گناهش محاکمه می‌کرد. حسرت نبودش، شاهدِ من در دادگاه بود و من بارها حکمش را صادر می‌کردم تا شاید آتش این درد کمتر مرا بسوزاند. اما هربار که پدری را می‌دیدم، حسرت‌هایم جانی دوباره می‌گرفتند و با اعتراض، حکم را باطل می‌کردند. حکم را باطل می‌کردند چون من هنوز نیاز داشتم در آغوشش آرام شوم؛ نیاز داشتم در وهمی ناپایدار نوازشش را زندگی کنم. دخترک کوچک درونم هنوز هم اشک می‌ریخت؛ دخترکی که می‌خواست پدرش پناه ترس‌هایش شود.

واژه‌ی «پدر» برایم سراسر از بیزاری بود، چون منی را به خودم یادآوری می‌کرد که در حسرت دستان او غرق شده بود. نفرت‌انگیز بود چون تمام دردهای مرا در پیش چشمانم به نمایش می‌گذاشت. دیوی بود که تلاش می‌کردم از دستش فرار کنم؛ همان دیوی که در کودکی از آن هراس داشتم و حال برایم نمود واقعی پیدا کرده بود. تلاش برای دوست داشتن مفهومی که نداری‌اش و می‌دانی که وحشتناک است، سخت است. معمولاً فراموشیِ بدیهیاتی که دیگران دارند، دشوار است. تو می‌دانی که مفهومی برای تو درک نشده و باعث می‌شود بخشی از زندگی را زیست نکنی. تلاش‌هایم برای فراموش کردن مفهوم پدر با شکست مواجه می‌شد. اعتراف به اینکه من نیز پدر می‌خواهم، سخت‌تر از آن بود که فکر می‌کردم. من بارها حسرت خاطراتی را خوردم که هیچ‌گاه ساخته نشد؛ حسرت آغوشی را که هیچ‌گاه به واقعیت تبدیل نشد. فراموش کردن خاطرات سخت است، حتی اگر ساخته و پرداخته‌ی ذهنِ خودت باشد.

دو سال گذشت تا بتوانم زندگی‌ام را نجات دهم؛ زندگی‌ای که در عفونت زخم دفن شده بود. دو سال عزیزانم از عشق، بند بافتند تا ارتباطم با دنیا قطع نشود؛ ساعت‌هایی طولانی که در اتاق درمانگر اشک ریختم تا عفونت زخم تمیز شد. مسیرهای دلتنگی را رفتم و ضمادِ پذیرش را بر زخمم بستم. دو سال گذشت تا توانستم مجرم را ببخشم و از زندانِ ذهنم رها سازم. او را آزاد ساختم، نه چون لایقِ آزاد شدن بود، بلکه آزادش کردم تا زنجیرهایی که دست‌وپایِ زندگی‌ام را بسته بود، باز شوند. من دیگر به آن زندان برنگشتم. هر بار که پدری می‌بینم حسرت می‌خورم، اما دیگر خواهانِ قصاصِ او نیستم. هنوز هم نظاره‌گرِ گل‌هایِ عشقی هستم که به خاطرِ او کاشته بودم و او لگدشان کرد. من از آن گل‌ها مزاری ساختم و هرازگاهی به پاسداشتِ حسرتش اشک می‌ریزم و هر بار در می‌یابم فراموشیِ این درد، ناممکن است؛ با این حال به یاد زیستی که او ربودش به زندگی برمی­گردم. 

درسا موسوی‌زاده
درسا موسوی‌زاده

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.